|
پنج شنبه 15 دی 1398برچسب:, :: 11:15 :: نويسنده : ღعاطفهღ
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. ![]()
پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:, :: 15:37 :: نويسنده : ღعاطفهღ
نفسهای دلتنگی
دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را خودت میدانی تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ، خودت میدانی و اینگونه مثل من به عشق دیدنم مینشینی در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه میکردی به چشمانم وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد این قلب خسته ام وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ، عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان لحظه های تو را داشتن را دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی ناز نگاه تو ، هنوز برق نگاه زیبایت نرفته از روبروی چشمهایم هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را هنوز احساس میکنم در کنارمی با اینکه تو آنجا مثل من به انتظار آمدن دوباره منی! نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام احساسم آمده تا بگوید به عشق تو است که این شعر عاشقانه را برایت نوشته ام... دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را خودت میدانی تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ، خودت میدانی و اینگونه مثل من به عشق دیدنم مینشینی در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه میکردی به چشمانم وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد این قلب خسته ام وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ، عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان لحظه های تو را داشتن را دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی ناز نگاه تو ، هنوز برق نگاه زیبایت نرفته از روبروی چشمهایم هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را هنوز احساس میکنم در کنارمی با اینکه تو آنجا مثل من به انتظار آمدن دوباره منی! نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام احساسم آمده تا بگوید به عشق تو است که این شعر عاشقانه را برایت نوشته ام...
![]()
پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:, :: 15:35 :: نويسنده : ღعاطفهღ
![]()
پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:, :: 15:35 :: نويسنده : ღعاطفهღ
امشب اونقدر ازت نفرت دارم كه ميخوام فقط زجر كشيدنت رو ببينم بذار دلم خالي شه لعنت بهت ، به چشمات كه دلمو به بند كشيد ، به دلت كه دلمو گم كرد به دستات كه دستامو... بذار دلم خالي شه ميخوام سوختنت رو ببينم بذار دلم خالي شه ميخوام خرد شدنت رو ببينم بذار بگم نامرد بگم بيمعرفت بگم ...بگم....اونقدر بهت فحش بدم كه خسته شم بذار دلم خالي شه ميخوام چشمات مثل من خيس شه بذار دلم خالي شه ميخوام به هق هق بيافتي بذار دلم خالي شه ميخوام از بيكسي ديوارو بغل كني بذار دلم خالي شه ميخوام...ميخوام ببو... نه خدايا باز دارم به لكنت ميافتم بازم دارم كم ميارم ميخوام ببو...ببوسمت بذار دلم خالي شه ميخوام واسه نداشتنت زار بزنم بذار دلم خالي شه ميخوام بازم چشمامو ببندمو تو بغل بگيرمت بذار..بذار... بذار ديونت باشم هر شب نفرينت كنم، هر شب دعات كنم هر شب بغلت كنم ، بوت كنم ، ببوسمت ، بهت سيلي بزنم و خودم بجات اشك بريزم بذار منو تو اين ديونگي قشنگه اونقدر كه حسرتش به دل خيليا مونده حسرت يه اشكش ، حسرت يه شبش بذار امشب باز واسه تو باشه به ستاره ها بگو چشمك بزنن دارم به آسمونا ميفرستمت به پرستوها بگو كوچ كنن اينجا آسمون پر از تو شده به باد بگو زوزه نكشه ميخوام ضجه بزنم به ابرا بگو منو نگا كنن نگا كنن كه دوباره كم آوردم كه بازم نفرت شده عشق كه بازم دارم واسه نداشتنت چشمامو باروني ميكنم اما نه... اينجاشو اونا طاقت ندارن ببينن بگو نگا نكنن فقط خودت ببين نگا كن دارم ميخندم يه خنده خيس ، مثل ديونه ها نگا كن بازم دستامو دراز كردم پيش خدا خدايا خدايا....خدايا دارم داد ميزنم صدامو ميشنوي خدايا هواي دلمو داشته باش، نفرت باشه واسه يه شب ديگه امشب فقط ميخوام قربونش بشم امشب ميخوام تا صبح واسش دعا كنم بازم چشمامو ميبندمو....
![]()
پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:, :: 15:34 :: نويسنده : ღعاطفهღ
سر جلسه خواستگاری... بعد از نیم ساعت سکوت! ![]()
پنج شنبه 24 آذر 1390برچسب:, :: 15:31 :: نويسنده : ღعاطفهღ
نامه یک دخترخانوم به همسر آینده اش
عزیزم!
![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() |